چشمک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. مَ) (اِمصغ.)<BR>۱- چشم کوچک.<BR>۲- اشاره با گوشة چشم.<BR>۳- عینک.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. مَ) (اِمصغ.) ۱- چشم کوچک. ۲- اشاره با گوشه چشم. ۳- عینک.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چشمک . [ چ َ / چ ِ م َ ] (اِ) کنایه از ایماء و اشاره ٔ بچشم . (برهان ). بمعنی چشمک زدن است که معشوق بگوشه ٔ چشم به عاشق اشارتی کند. (انجمن آرا) (آنندراج ). غمزه و ایماء و اشاره ٔ چشم . (ناظم الاطباء). با چشم اشاره بچیزی کردن .(فرهنگ نظام ). رجوع به چشمک زدن و چشمک کردن شود.
چشمک . [چ َ / چ ِ م َ ] (اِ) دانه ای باشد سیاه و لغزنده که درداروهای چشم بکار برند. (برهان ). بمعنی چشام . (انجمن آرا) (آنندراج ). چاکسو. (ناظم الاطباء). چَشَم . رجوع به چشم و چشام شود. ◄ گیاهی که آن را بتازی «اضراس الکلب » خوانند. (برهان ) (ناظم الاطباء).
چشمک . [ چ َ / چ ِ م َ ] (اِ مرکب ) عینک را گویند و آن چیزی است معروف . (برهان ). فارسی عینک است . (انجمن آرا) (آنندراج ). عینک . (ناظم الاطباء). چشم فرنگی . آلتی برای تقویت قوه ٔ باصره مرکب از دو شیشه ٔ مدور که بوسله ٔ میله ٔ فلزی بیکدیگر متصل است که برابر چشم ها قرار گیرند و دارای دو دسته ٔ فلزی است که انتهای آن منحنی است و بر بالای گوش نهند، و گاه چشمک فاقد دسته است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). رجوع به عینک و چشم فرنگی شود. ◄ پای افزار و کفش را نیز گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
اشاره با گوشهچشم، اشارتنظربازانه، ایما، نظربازی کورسو