واقعی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قِ) [ ع - فا. ] (ص نسب.)حقیقی، راست.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قِ) [ ع - فا. ] (ص نسب.)حقیقی، راست.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واقعی . [ ق ِ ] (ص نسبی ) حقیقی . راستین . ◄ راست . درست . صحیح . ◄ محقق . به طور یقین . ◄ به طور کامل . (ناظم الاطباء).
واقعی . [ ق ِ ] (اِخ ) ابن علی طوسی شاعری بوده است در دربار اکبرشاه و این اشعار ازوست : نه بر جبین تو از روی ناز چین پیداست که بحر حسن تو زد موج اینچنین پیداست هنوز از می نازست نشأه ای در سر ز سر گرانیت ای ترک نازنین پیداست چه احتیاج به ماه نواست در شب عید ترا که ماه نو از چاک آستین پیداست . (از تذکره ٔ صبح گلشن ). رجوع به فرهنگ سخنوران ذیل واقعی هروی شود.
مترادف و متضاد واژهدان
حقیقی صحیح مستند، (متضاد: غیرواقعی)
فرهنگ طیفی واژهدان
اصلی، مجسم، دارای جوهر معین قابل لمس، غیر رویایی، غیرخیالی، غیرساختگی، تاریخی، حقیقی، صحیح جدی، بدون بحث، اساسی، استخوان دار، قابل توجه طبیعی، فیزیکی، مادی منجز، مسلم، جامد، مجسم، ملموس چگال زنده، فعلی ماهوی
واژگان فارسی سره واژهدان
راستین، راست، درست