صحیح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(صَ) [ ع. ]<BR>۱- (ص.) تندرست، سالم.<BR>۲- بی عیب، درست.<BR>۳- مطابق با حقیقت یا واقعیت.<BR>۴- صفر و اعداد مثبت و منفی که جزء اعشاری نداشته باشند.<BR>۵- (اِ.) نام هر یک از کتابهای شش گانة اهل تسنن که در برگیرندة احادیث اسلامی است: صحیح بخاری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(صَ) [ ع. ] ۱- (ص.) تندرست، سالم. ۲- بی عیب، درست. ۳- مطابق با حقیقت یا واقعیت. ۴- صفر و اعداد مثبت و منفی که جزء اعشاری نداشته باشند. ۵- (اِ.) نام هر یک از کتابهای شش گانه اهل تسنن که در برگیرنده احادیث اسلامی است: صحیح بخاری.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صحیح . [ ص َ ] (ع ص ) درست . (مهذب الاسماء). تندرست . (دهار) (غیاث اللغات ). پاک از عیب . (غیاث اللغات ). راست . سالم . تندرست . مقابل غلط و سقیم و بیمار. سدید. درواخ . پدرام . ج، اصحاح و صحائح . (منتهی الارب ). صِحاح . (مجمع البحرین ) : گفت از این باب هرچه گفتی تو من ندانسته ام صحیح و سقیم . ناصرخسرو. بر معرفت تفسیر و تأویل و قیاس و دلیل و ناسخ و منسوخ و صحیح و مطعون اخبار و آثارواقف . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٩٨). ♦ حدیث ِ صحیح ؛ حدیثی است که سند او بروایت عدلی ضابط از مثل او متصل شده باشد و از شذوذ و علت سالم و ناقلان او معدل گشته باشند... و خطائی گوید: صحیح آن است که سند آن متصل باشد و ناقلان او معدل . (از نفائس الفنون ). نزدامامیه حدیثی باشد که سلسله ٔ سند آن بالصراحة و یا بالفحوی بمعصوم رسد و جمیع روات آن سلسله در هر یک از طبقات موثق و عادل امامی باشند. (تقسیم ابن طاوس ).و سید شریف گوید: صحیح حدیثی است که عدل روایت کند و لفظ آن از رکاکت خالی بود و معنی آن مخالف آیة و یا خبر متواتر و یا اجماع نباشد. (تعریفات جرجانی ). وآن بر سه قسم است : ♦ صحیح اعلی ؛ و آن قسمی است که عادل و امامی بودن تمامت روات آن مستند بعلم وجدانی خود شخص بود و یامستند به شهادت عدلین باشد. ♦ صحیح اوسط ؛ و آن خبری است که عادل و امام بودن روات آن در هر طبقه و یا بعض آنها اگر چه در یک طبقه هم باشد بقول یک تن عادل مستند باشد که قول او مفید ظن بود. ♦ صحیح ادنی ؛ و آن حدیثی است که عادل و امامی بودن روات آن در هر طبقه و یا بعض آن مستند به ظنون اجتهادیه و استنباطیه باشد. ◄ (اصطلاح صرف ) کلمه ای است که مقابل فا و عین و لام آن حرف علة و یا همزه و یا تضعیف نباشد. (تعریفات میر سید شریف ). ◄ (اصطلاح حساب ) عدد صحیح ؛ مقابل کسر. عددی که فاقد کسر باشد. ◄ (مربع...) مربع قائم الزوایا، متساوی الاضلاع . ◄ (اصطلاح عروض ) ضربی باشد که با سلامت بود از ازاحیفی که تعلق بضروب دارد چون قصر و حذذ و جب ّ و زلل و مانند آن . (المعجم ). ◄ (اصطلاح فقه ) در عبادات و معاملات آن است که ارکان و شرائط آن مجتمع باشد. (تعریفات جرجانی ). ♦ صحیح الادیم ؛ پوست نابریده . (منتهی الارب ). ♦ صحیح البنیة ؛تن درست . سالم . ♦ صحیح الحدیث ؛ راوی عادل . ضابط امامی مذهب . ♦ صحیح العمل ؛ درست کار. درست کردار. راستکار. ♦ صحیح المزاج ؛ تندرست . خوش بنیه ٔ بی آهو. سالم . ♦ صحیح و سالم ؛ از اتباع است .
صحیح . [ ص َ ] (اِخ ) نام اسپ اسدبن رهیص طائی . (منتهی الارب ).
صحیح . [ ص َ ] (اِخ ) بر هر یک از کتب صحاح ستة گفته شود. رجوع به صحاح ستة شود.
مترادف و متضاد واژهدان
حقیقی، درست، صواب، واقعی سالم بیعیب راست سقیم (متضاد: سقیم)
فرهنگ طیفی واژهدان
دقیق، کامل (تکمیل) بیعیب، کامل (دارای کمال)، سالم، دستنخورده حساس، باریکتر ازمو
واژگان فارسی سره واژهدان
درست، خوب ونیک، بایسته