بیعیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی عیب . [ ع َ / ع ِ ] (ص مرکب ) (از: بی + عیب ) بی نقص . (آنندراج ). سلام . سلیم . سالم . بی آهو. درست . بری . (یادداشت مؤلف ) : بپرسید دیگر که بی عیب کیست نکوهیدن آزادگان را ز چیست . فردوسی . خهی گزیده و زیبا و بی بدل چو خرد زهی ستوده و بی عیب و پاک چون قرآن . فرخی . کرا بداد هنر نیز عیب داد خدای مگر ترا که تو بی عیب و سربسر هنری . عنصری . اوستاد اوستادان زمانه عنصری عنصرش بی عیب و دل بی غش و دینش بی فتن . منوچهری . پندی بمزه چو قند بشنو بی عیب چو باره ٔ سمرقند. ناصرخسرو. پاک و بی عیب خدایی که قدیر است و عزیز ماه و خورشید مسخر کند و لیل و نهار. سعدی . گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن بدر بی نقصان و زر بی عیب و گل بی خار نیست . سعدی . این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست ؟ حافظ. معشوقه ٔبی عیب مجوی . (شیخ ابوسعید ابوالخیر از اسرارالتوحید). و رجوع به عیب شود. ♦ بی عیب و علت ؛ بی نقص . سالم . ♦ بی عیب و نقص ؛ بی نقص و کاستی . رجوع به عیب شود.
مترادف و متضاد واژهدان
پاک، مبرا بینقص، سالم، صحیح، کامل (متضاد: عیبناک، معیوب)
فرهنگ طیفی واژهدان
بینقص، بیعیبونقص، سالم، درست، صحیح، یکجا، دستنخورده بههنجار پخته منزه، پاکیزه، پاک، تمیز
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی