هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۴۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من بکویت عاشق زار و دل غمگین غریب چون زید بیچاره عاشق؟ چون کند مسکین غریب؟ پرسش حال غریبان رسم و آیینست، لیک هست در شهر شما این رسم و این آیین غریب در خم زلف کجت دلها غریب افتادهاند زلف تو شام غریبانست و ما چندین غریب وقت دشنامم بشکر خنده لب بگشا، که هست در میان تلخ گفتن خنده شیرین غریب سر ز بالین غریبی بر ندارد تا بحشر گر طبیبی چون تو یابد بر سر بالین غریب بسکه باشد شاد هر کس با رفیقان در وطن رو بدیوار غم آرد خسته غمگین غریب بر سر کویت هلالی بس غریب و بیکسست آخر، ای شاه غریبان، لطف کن بر این غریب