هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۴۰۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه شد که جانب اهل وفا گذر نکنی؟ چه شد که ناگه اگر بگذری نظر نکنی؟ رسید جان بلبم، چون زیم اگر نرسی؟ هلاک یک نظرم، چون کنم اگر نکنی؟ چو ماه عید بسالی اگر شوی طالع روی همان دم و با من شبی سحر نکنی ز باده بیخبرم ساختی و میترسم که چون روی بحریفان، مرا خبر نکنی شد از جفای تو ملک دلم خراب و هنوز درین غمم که: ازین هم خرابتر نکنی جفا که با من دل خسته میکنی سهلست غرض وفاست که با مردم دگر نکنی هلالی، این همه حیران چشم یار مشو چه حالتست که هیچ از بلا حذر نکنی؟