هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۲۹۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر برای تو مردن، چه باک از آن مردن؟ هزار بار برای تو میتوان مردن بروز وصل تو دانی که چیست حالت ما؟ نفس نفس بتودیدن، زمان زمان مردن زمان عشق و جوانیست مرگ من مطلب که مشکلست بصد آرزو جوان مردن بر آستان تو جان میدهم، چه بهتر ازین؟ سعادتست بر آن خاک آستان مردن خدای را، که دگر ناگهان برون مخرام وگرنه پیش تو خواهیم ناگهان مردن تو و گرفتن تیر و کمان بقصد شکار من و ز دیدن آن تیر و آن کمان مردن بخاک پای تو مردن حیات اهل دلست هزار جان هلالی فدای آن مردن