هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۲۹۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جان بحسرت نتوان بیرخ جانان دادن خواهمش دیدن و حیران شدن و جان دادن دو جهان در عوض یک سر موی تو کمست دل و جان خود چه متاعیست که نتوان دادن؟ جرعهای بخش از آن لب، که ثوابیست عظیم تشنه را آب ز سر چشمه حیوان دادن خال اگر نیست رخ خوب ترا ز آن سببست که بموری نتوان ملک سلیمان دادن تا کی افسانه خود پیش خیالت گویم؟ درد سر این همه خوش نیست بمهمان دادن بیتو هجران بسرم گر اجل آرد روزی میتوان جام خود از شوق بهجران دادن گر چنین موج زند اشک هلالی هر دم خانمان را همه خواهیم بتوفان دادن