هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۲۷۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من سگ یارم و آن نیست که بیگانه شوم لیک میترسم از آن روز که دیوانه شوم ای فلک، شمع شب افروز مرا سوی من آر تا بگرد سر او گردم و پروانه شوم من همان روز که افسون تو دیدم گفتم که: ببیداری شبهای غم افسانه شوم از در خانقه و مدرسه کارم نگشود بعد ازین خاک نشین در میخانه شوم در سرم هست که: چون خاک شود قالب من بهوای لب میگون تو پیمانه شوم نرگس مست ترا خواب صبوح این همه چیست؟ خیز، تا کشته آن نرگس مستانه شوم بیمه خویش، هلالی، چه کنم عالم را؟ گنج چون نیست، چرا ساکن ویرانه شوم؟