هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۲۷۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چنان از پا فگند امروزم آن رفتار و قامت هم که فردا برنخیزم، بلکه فردای قیامت هم رقیبان را از آن لب آب خضرست و دم عیسی مرا پیوسته آه حسرت و اشک ندامت هم اگر من مردم از سنگ ملامت بر سر کویش سگان کوی او را زنده میخواهم، سلامت هم جدا ز آن مه بمردن آرزو میبودم، ای هجران ربودی نقد جان از من، کرم کردی، کرامت هم بلای عشق و اندوه غریبی، این چه حالست این؟ که نی رای سفر دارم، نه یارای مقامت هم سلامت باش، ای ناصح، ملامت کن هلالی را که در راه سلامت هستم و کوی ملامت هم