مولوی | مثنوی معنوی | دفتر دوم | بخش ۶۹ - باز تقریر ابلیس تلبیس خود را
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گفت هر مردی که باشد بد گمان نشنود او راست را با صد نشان هر درونی که خیالاندیش شد چون دلیل آری خیالش بیش شد چون سخن در وی رود علت شود تیغ غازی دزد را آلت شود پس جواب او سکوتست و سکون هست با ابله سخن گفتن جنون تو ز من با حق چه نالیای سلیم تو بنال از شر آن نفس لئیم تو خوری حلوا ترا دنبل شود تب بگیرد طبع تو مختل شود بیگنه لعنت کنی ابلیس را چون نبینی از خود آن تلبیس را نیست از ابلیس از تستای غوی که چو روبه سوی دنبه میروی چونک در سبزه ببینی دنبهها دام باشد این ندانی تو چرا زان ندانی کت ز دانش دور کرد میل دنبه چشم و عقلت کور کرد حبک الاشیاء یعمیک یصم نفسک السودا جنت لا تختصم تو گنه بر من منه کژ کژ مبین من ز بد بیزارم و از حرص و کین من بدی کردم پشیمانم هنوز انتظارم تا دیم گردد تموز متهم گشتم میان خلق من فعل خود بر من نهد هر مرد و زن گرگ بیچاره اگرچه گرسنست متهم باشد که او در طنطنهست از ضعیفی چون نتواند راه رفت خلق گوید تخمه است از لوت زفت