مولوی | مثنوی معنوی | دفتر دوم | بخش ۶۸ - نالیدن معاویه به حضرت حق تعالی از ابلیس و نصرت خواستن
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
این حدیثش همچو دودستای اله دست گیر ار نه گلیمم شد سیاه من به حجت بر نیایم با بلیس کوست فتنه هر شریف و هر خسیس آدمی کو علم الاسما بگست در تک چون برق این سگ بیتکست از بهشت انداختش بر روی خاک چون سمک در شست او شد از سماک نوحه انا ظلمنا میزدی نیست دستان و فسونش را حدی اندرون هر حدیث او شرست صد هزاران سحر در وی مضمرست مردی مردان ببندد در نفس در زن و در مرد افروزد هوس ای بلیس خلقسوز فتنهجو بر چیم بیدار کردی راست گو