معقر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معقر. [ م ِ ق َ ] (ع ص ) سرج معقر؛ زین که ستور را پشت ریش کند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) . ◄ رجل معقر؛ مرد که خسته گرداند شتر را از مانده کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معقر. [ م ُ ق ِ] (ع ص ) مرد بسیار آب و زمین و باسامان . (منتهی الارب ). مرد دارای بسیار آب و زمین و عقار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ زین و پالان که پشت ریش کند ستور را. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
معقر. [ م َ ق َ ] (اِخ ) رودباری است به یمن . از آن است احمدبن محمدبن جعفر استاد مسلم . (منتهی الارب ). رودباری است در یمن . (ناظم الاطباء). وادیی است در یمن در نزدیکی زیبد. (از معجم البلدان ).