واژه جو

مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | رباعیات | شماره ۶۶

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

آن بت که هوای او بداندیش منست مجروحم و غمزگان او نیش منست آن مه که همیشه عشق او کیش منست اینک چو مهی نشسته در پیش منست

معنی مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | رباعیات | شماره ۶۶ | واژه جو