واژه جو

مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | رباعیات | شماره ۶۷

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

جویان وصال تو جدا از جانست مست غم تو هر چه کند روی آنست تا هر چه تو را به دوستی پیمانست بستی و گشادنش فلک نتوانست

معنی مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | رباعیات | شماره ۶۷ | واژه جو