قض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قض . [ق ِ ] (ع اِ صوت ) حکایت آواز چاه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). گویند: قالت رکیة قض . (اقرب الموارد).
قض . [ ق َض ض ] (ع ص ) سنگریزه ناک . (منتهی الارب ): مکان قض ؛ فیه قضض . (اقرب الموارد). ◄ (اِ) سنگریزه ٔ خرد. (منتهی الارب ). و از این باب است قول عربها که گویند: جاؤوا قضهم به فتح قاف و کسر آن و به فتح ضاد و ضم آن و بقضیضهم ؛ ای جمیعهم، ای جاؤا بالکبیر و الصغیر او القض بمعنی القاض و القضیض بمعنی المقضوض . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ارتحلی بالقض والاولاد؛ ای بالاتباع و من یتصل بک . (اقرب الموارد).
قض . [ ق َض ض ] (ع مص ) سفتن مروارید را. (منتهی الارب ). سوراخ کردن آن . (اقرب الموارد): قض اللؤلؤ و الخشب قضاً؛ ثقبه . (اقرب الموارد). ◄ کوفتن . ◄ بریدن و کندن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ): قض الوتد؛ قلعه . (اقرب الموارد). ◄ سنگریزه ناک شدن طعام . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ): قضضت من الطعام ؛ سنگریزه یا خاک در کاواکی دندانم ماند وقت خوردن طعام . (منتهی الارب ).