قضا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قضا. [ ق َ ] (ع مص ) فرمان دادن و حکم کردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و از این باب است : قضی ربک ؛ ای امر و حکم ربک . (منتهی الارب ). ◄ مردن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ): قضی فلان نحبه ؛ یعنی بمرد. (منتهی الارب ). - قضای ناگهانی ؛ مرگ مفاجات و ناگهانی . (ناظم الاطباء). ◄ کشتن : قضی علیه ؛ کشت او را. (منتهی الارب ). ◄ رسانیدن حاجت و تمام کردن و روا گردانیدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): قضی و طره ؛ رسانید حاجت او را. ◄ پند دادن و روان گردانیدن . (منتهی الارب ). ◄ وام گذاردن و دین ادا کردن . ◄ واجب کردن . ◄ زبان آوری و بیان کردن . ◄ ساختن چیزی . ◄ آگاهانیدن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ گذشتن . (از منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
دادرسی، داوری امر، تقدیر، سرنوشت، قدر ادا، تادیه، ادا کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
داوری کردن، بجای آوردن