صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۴۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پنهان رخ چو ماه برای چه میکنی؟ خون در دل نگاه برای چه میکنی؟ ابرام در شکستن دلهای بیگناه ای ترک کج کلاه برای چه میکنی؟ بگذر ز کاوش دل ما خون گرفتگان در بحر خون، شناه برای چه میکنی؟ با چهرهای که آب کند آفتاب را اندیشه از نگاه برای چه میکنی؟ بهر خراب کردن ما جلوهای بس است صد جلوه سر به راه برای چه میکنی؟ ای برق جلوهای که دو عالم کباب توست سر در سر گیاه برای چه میکنی؟ تسخیر ملک دل به نگاهی میسرست جمعیت سپاه برای چه میکنی؟ چون بیگناه کشتن عاشق گناه نیست عذر مرا گناه برای چه میکنی؟ رخسار همچو روز ترا زلف شب بس است روز مرا سیاه برای چه میکنی؟ صائب چو رحم در دل سنگین یار نیست سامان اشک و آه برای چه میکنی؟