صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۴۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای غافلی که در پی دینار میروی آخر ز سکه در دهن مار میروی حسن مجاز را به حقیقت گزیدهای غافل مشو که روی به دیوار میروی از غفلت تو پیر مغان در کشاکش است میدر پیاله داری و هشیار میروی خاری است خار غصه که در پا نمیخلد تا پا برهنه بر سر این خار میروی از آفتاب دیده بد نور میبرد ای ماه خانگی چه به بازار میروی؟ در قلزمی که کام نهنگ است هر صدف غواص نیستی و نگونسار میروی چشمت به نور شمسه ایوان عقل نیست از ره به رزق طره دستار میروی آب حیات آتش افسرده، دامن است چندین ز حرف سرد چه از کار میروی؟ در آستان خانه خود خاک میشوی از خود برون چنین که گرانبار میروی صائب چه نشائه بود که چون چشم دلبران مست آمدی به عالم و بیمار میروی