صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۳۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هرگاه رخ ز باده عرقناک میکنی هر سینهای که هست ز دل پاک میکنی صبح قیامتی است شهیدان خفته را هر خندهای که بر دل صد چاک میکنی امیدوار چون نشود چشم ما، که تو آیینه را به دامن خود پاک میکنی چون خرج مور میشود آخر شکر ترا در وقت خط به بوسه چه امساک میکنی؟ آماده کن به شیربها عقل و هوش را پیوند اگر به سلسله تاک میکنی چون صبح آفتاب در آغوش توست فرش از روی صدق سینه اگر چاک میکنی نقش برون پرده حسن نهفته روست از خط و خال آنچه تو ادراک میکنی نتوان به آستین ز گهر آب و تاب برد ای گل عرق چه از رخ خود پاک میکنی؟ چون تیر کج که عیب کجی بر کمان نهد تقصیر خود حواله به افلاک میکنی در سنگ، لعل روزی خورشید میخورد دل را به فکر رزق چه غمناک میکنی؟ ای آن که دل به اختر طالع نهادهای غافل که تخم سوخته در خاک میکنی روشن شود ز گریه شبها دل سیاه روغن ازین چراغ چه امساک میکنی؟ از خبث پاک کن دهن خود، چه هر زمان دندان خویش پاک ز مسواک میکنی؟ برگ سفر بساز که هنگام رحلت است محکم چه ریشه در جگر خاک میکنی؟ بشنو ز صائب این غزل دلپذیر را ای خوش خیال اگر سخن ادراک میکنی