صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۳۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زین گریه دروغ کهای پیر میکنی آبی به شیراز سر تزویر میکنی زان به بود که سیر کنی صد گرسنه را چشم گرسنه خود اگر سیر میکنی از سیر نیست مانع عمر سبک خرام موی خود از خضاب اگر قیر میکنی مویت سفید و نامه اعمال شد سیاه در توبه اینقدر ز چه تائخیر میکنی؟ کافور مرگ آتش حرص ترا، کم است تو ساده لوح فکر طباشیر میکنی طی شد شب جوانی و خندید صبح شیب تو این زمان تهیه شبگیر میکنی؟ در خامشی گریز ز تقصیرهای خویش تمهید عذر بهر چه تقصیر میکنی؟ این خانه را که طعمه سیلاب میشود ای خانمان خراب چه تعمیر میکنی؟ کم کردهای گناه، که در وقت بازخواست تقصیر خود حواله به تقدیر میکنی؟ آن خصم نیست نفس کز احسان شود مطیع غافل مشو که تربیت شیر میکنی سال دراز کعبه نگرداند رخت خویش تو هر دو روز رخت چه تغییر میکنی؟ آن پرده سوز، قابل تصویر خلق نیست در پرده است هر چه تو تصویر میکنی چون سینه را هدف کنیای بیجگر، که تو در خانه کمان حذر از تیر میکنی صائب مس تو نیست پذیرای نور فیض بیهوده عمر خرج در اکسیر میکنی