صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۳۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا کی ز جهل چاره حرص از طلب کنی؟ از خارخار چند علاج جرب کنی؟ هرگز نمیرسد به طباشیر استخوان پیش حسب مباد حدیث نسب کنی شب راز آه زنده دلان روز میکنند داری تو جد و جهد که روزی به شب کنی انداخت پیش ابر سپر، تیغ آفتاب آن به که خصم را به مدارا ادب کنی نان گرسنه چشم فزاید گرسنگی از چون خودی مباد که روزی طلب کنی در بحر صاحب گهر از ابر شد صدف چون غافلان مباد که ترک سبب کنی بارست سایه بر دل آزادگان و تو بهر سفر رفیق موافق طلب کنی صائب به غمگسار ز غم میتوان رسید حیف است عمر صرف نشاط و طرب کنی