صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۱۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
حیف است عمر صرف تماشا کند کسی چون باز بیشکار نظر وا کند کسی آیینه است عالم و سیماب رهروان آسودگی چگونه تمنا کند کسی؟ از دار پا به کرسی افلاک مینهد خود را اگر سبک چو مسیحا کند کسی در منزل نخست فنا میشود تمام هر چند زاد راه مهیا کند کسی زین خار و خس که ریخت علایق به راه ما فرصت کجاست چشم به بالا کند کسی؟ عالم تمام یک گل بیخار میشود دل را اگر ز کینه مصفا کند کسی آهن دلان به آه ملایم نمیشوند چون قفل بسته را به نفس وا کند کسی؟ اظهار درد، مرگ گلوگیر دیگرست چون عرض درد خود به مسیحا کند کسی؟ شیرین کنیم کام چو طوطی به حرف خوش گر در شکر مضایقه با ما کند کسی خالی نکرده دامن اطفال را ز سنگ ظلم است رو به دامن صحرا کند کسی چون عاقبت گذاشتنی و گذشتنی است صائب چه التفات به دنیا کند کسی؟