صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۱۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای دل مرا به عالم امکان چه میبری؟ دیوانه را به حلقه طفلان چه میبری؟ چون شکر این فشار که من خوردهام بس است بار دگر مرا به نیستان چه میبری؟ دلهای بیغمان چمن میشود کباب این بیدماغ را به گلستان چه میبری؟ چون اشک میدود به رخ شمع، بیحجاب پروانه مرا به شبستان چه میبری؟ از عشق، بدعت است تمنای خونبها ای خودفروش عرض شهیدان چه میبری از دست رعشه دار گشادی نمیشود دیوان دل به زلف پریشان چه میبری؟ این دزدها تمام شریکند با عسس پیش فلک شکایت دونان چه میبری؟ شیر روان ز مایه زمین گیر میشود هشیار را به مجلس مستان چه میبری؟ دل را به خاکبازی طفلانه باختی از شهر ارمغان به بیابان چه میبری؟ صائب وداع بخت سیه کار خویش کن این سرمه را به خاک صفاهان چه میبری؟