صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۸۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زان دهن انگشتر زنهار میباید گرفت بعد ازان مهر از لب اظهار میباید گرفت نوبهار آمد، ره گلزار میباید گرفت داد دل از ساغر سرشار میباید گرفت در چنین فصلی که عریانی لباس صحت است پنبه از مینا، ز سر دستار میباید گرفت بر خود اوضاع جهان هموار کردن سهل نیست خار بیگل را گل بیخار میباید گرفت خون خود را لعل کردن کار هر بیدرد نیست جا به زیر تیغ چون کهسار میباید گرفت میکند از دوستان خصمی تراوش بیشتر طوطیان را سبزه زنگار میباید گرفت هیچ سایل را مبادا کار با سنگین دلان! بوسهای زان لب به چندین بار میباید گرفت موشکافان کفر میدانند شید و زرق را رشته تسبیح را زنار میباید گرفت تا به کی شد دل از طول امل در پیچ و تاب؟ از فسون این مهره را از مار میباید گرفت مشت خاکی را که سامان وصول بحر نیست دامن سیل سبکرفتار میباید گرفت تا نگردیده است صائب استخوانت توتیا گوشهای زین خلق ناهموار میباید گرفت