صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
وقت خط کام از لب چون نوش میباید گرفت درد این میخانه را سرجوش میباید گرفت میشود جان تازه از آمیزش سیمین بران تیغ را چون زخم در آغوش میباید گرفت سرسری نتوان گذشت از آب جان بخش حیات تیغ را چون زخم در آغوش میباید گرفت تا نگردی بر گنه در خانه خالی دلیر صورت دیوار را با هوش میباید گرفت با سبک مغزی کلاه فقر بر سر پینهای است زین سر خوان تهی سرپوش میباید گرفت در صلاح اهل ظاهر مکرها پوشیده است دور خود را زین چه خس پوش میباید گرفت ساز باشد پرده بیگانگی در بزم می مطرب از گلبانگ نوشانوش میباید گرفت محفل روشن ضمیران جای قیل وقال نیست چون صدف در پیش دریا گوش میباید گرفت تا بود ایمن ز سیلاب حوادث خانهات خانه خود چون کمان بر دوش میباید گرفت دل ز شیرینی به تلخی میتوان برداشتن نیش این وحشت سرا را نوش میباید گرفت مدتی سجاده تقوی به دوش انداختی روزگاری هم سبو بر دوش میباید گرفت تا بود در جوش صائب سینه گرم بهار ساغری زین باده سرجوش میباید گرفت