صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۸۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
حیف خود با آه گرم از آسمان باید گرفت آتشی تا هست زور این کمان باید گرفت از سخن بسیار گفتن، میشود کوته حیات توسن عمر سبکرو را عنان باید گرفت آبهای تیره روشن میشود ز استادگی گوشهای تا ممکن است از مردمان باید گرفت طفل بدخو را نمیسازد ترشرویی خموش تلخ گویان را به شیرینی دهان باید گرفت گر چه دامان وسایل پرده بیگانگی است دامن شب به زاری و فغان باید گرفت مرگ تلخ از زندگی خوشتر بود در کشوری کز دهان سگ هما را استخوان باید گرفت تا به زردی آفتاب عمر ننهاده است روی داد خود از باده چون ارغوان باید گرفت ساغر لبریز میریزد ز دست رعشه دار در جوانیها تمتع از جهان باید گرفت پرده دام است خاک نرم این بستانسرا بر سر شاخ بلندی آشیان باید گرفت ظلم باشد در تماشا خرج کردن عمر را تا نظر بازست عبرت از جهان باید گرفت صید فربه بیگداز تن نمیآید به دست مشق پیچ و تاب ازان موی میان باید گرفت حفظ زر را نیست تدبیری به از بذل زکات خون گلها را ز منع باغبان باید گرفت دولت جاوید اگر صائب تمنا میکنی ملک معنی را به شمشیر زبان باید گرفت