صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
برق چون ابر بهار از کشت من گریان گذشت سیل گردآلود خجلت زین ده ویران گذشت شوق چون پا در رکاب بیقراری آورد میتوان با اسب چون از آتش سوزان گذشت گر چنین تبخال غیرت مهر لب گردد مرا تشنه لب میباید از سرچشمه حیوان گذشت ترک دست و پای کوشش کن که در میدان لاف با همه بیدست و پایی گوی از چوگان گذشت دست خار دعوی از دامان خود کوتاه کرد از ریاض آفرینش هر که دست افشان گذشت کشتی خود را به خشک آورد از دریای خون هر که بهر نان جو از نعمت الوان گذشت جمع زاد آخرت از زندگی منظور بود عمر ما بیحاصلان در فکر آبو نان گذشت چشم بستن صائب از کنج قناعت مشکل است ورنه از ملک سلیمان میتوان آسان گذشت