صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۵۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میتوان از گلشن فردوس دست افشان گذشت از تماشای بناگوش بتان نتوان گذشت یک سر مو بر تنم بیپیچ و تاب عشق نیست تا کدامین آتشین جولان ازین میدان گذشت خاکمال خجلت همکار خوردن مشکل است از غبار خط او یارب چه بر ریحان گذشت خنده سایل بلاگردان برق آفت است وای بر کشتی که از وی خوشه چین گریان گذشت آب میگردد به چشم از مهر و از تاب رخش اشک نتواند مرا از سایه مژگان گذشت چشم آخربین به استقبال آفتاب میرود عمر ما چون نوح در اندیشه طوفان گذشت اهل معنی را به صورت هست ربط معنوی چون تواند صائب از نظاره خوبان گذشت؟