صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۵۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کاروان گریه از چشمم ندانم چون گذشت تا سر مژگان رسید، از صد محیط خون گذشت قمریی بر لوح خاک از نقش پایش نقش بست سرو من هر جا که با آن قامت موزون گذشت آتش سودا نمیخوابد به افسون اجل مرغ نتواند هنوز از تربت مجنون گذشت شب به مستی پنبه از داغ درون برداشتم مست شد از بوی گل هر کس که از بیرون گذشت نیست بیروشندلی هرگز خرابات مغان خم سلامت باد اگر دوران افلاطون گذشت