صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۳۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شب که مجلس روشنی از طلعت جانانه داشت شمع پیش چشم دست از شهپر پروانه داشت میکند خون در دل اکنون پنجه خورشید را طی شد آن فرصت که زلف او سری با شانه داشت پیش آن آیینه رو با صد حدیث آشنا طوطی من اعتبار سبزه بیگانه داشت از خمارآلودگان بگذشت چون جام تهی چشم مخموری که در هر گوشه صد میخانه داشت در خراباتی که خاک از جرعه خواری مست بود بوی میاز ما دریغ آن نرگس مستانه داشت تا شدم عاقل به چشم من جهان تاریک شد بود از داغ جنون گر روزنی این خانه داشت کرد بر مجنون فضای دشت را چون شهر تنگ صحبت گرمی که با اطفال این دیوانه داشت تنگ ظرفی مانع شور جنون ما نشد باده ما جوش خم در سینه پیمانه داشت دوش کان رخسار آتشناک بزم افروز شد بیرواجی شمع را محتاج یک پروانه داشت صرف تن گردید اوقات شریف دل تمام کعبه دامن بر میان در خدمت بتخانه داشت هر که را از حلقه زهاد دیدم سادهتر دام چون تسبیح پنهان در میان دانه داشت بیکسی بیزار کرد از زندگی صائب را وقت آن کس خوش که غمخواری درین غمخانه داشت