صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن لب نو خط غباری از دل ما برنداشت آب خضر از دل سیاهی فکر اسکندر نداشت خانمان سوزست برق بینیازیهای حسن ورنه آن آیینه رو حاجت به خاکستر نداشت از بیابانی که سالم برد بیدردی مرا غیر خون بیگناهان لاله دیگر نداشت من به اوج لامکان بردم، وگرنه پیش ازین عشقبازی پلهای از دار بالاتر نداشت چون هلال عید، دور جام یک دم بیش نیست وقت آن کس خوش که چشم از چشم ساقی برنداشت چشم خواب آلود ما مستغنی از افسانه بود کشتی ما از گرانباری غم لنگر نداشت بود صائب در گرفتاری حضور دل مرا غیر دام اوراق ما شیرازه دیگر نداشت