صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۶۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشقبازی کار هر حلاج دعوی دار نیست هر کمانی در خور طاق بلنددار نیست شاخ طوبی سر فرو نارد به هر بیبال و پر هر سر شوریدهای بالانشین دار نیست پرده پوش خلق باش از صد بلا ایمن نشین تیره گردد از نفس آیینه چون ستار نیست گر مجرد سیرتی سر در سر زینت مکن دشمنی در پی ترا چون طره دستار نیست تا به گردن در گل تسبیح باشم تا به کی؟ یک سر مو غیرت دین در توای زنار نیست شانه گو از دور دندان بر سر دندان بنه در حریم زلف او این صد زبان را بار نیست میتوانی سرو اگر مصرع به آن قامت رساند چون تو یک صاحب طبیعت در همه گلزار نیست تا شکستم توبه را پروا ندارم از شکست هر که تایب نیست صائب شیشهاش دربار نیست