صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۶۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پارههای دل گران بر دیده خونبار نیست جای در چشم است آن کس را که بر دل بار نیست غافلان اندیشه از سنگ ملامت میکنند ورنه کبک مست را پروایی از کهسار نیست پرده خواب است ظلمت روشنایی دیده را چشم پوشیدن ز اوضاع جهان دشوار نیست پیش ما کوتاه دستان کز هوس آزادهایم خار بیگل در صفا کم از گل بیخار نیست سرمه سازد سنگ را برق نگاه احتیاط پیش عاقل سنگلاخ دهر ناهموار نیست غفلت ما بیشعوران را نمیباید سبب پای خواب آلود را افسانهای در کار نیست سیم و زر چون آب شد، از بوته پاک آید برون با خجالت جرم را حاجت به استغفار نیست بیستون در پنجه فرهاد شد چون موم نرم عاشقان را احتیاج زر دست افشار نیست در ته پیراهن آیینه شکر میخورند طوطیان را گر به ظاهر نسبت زنگار نیست چون فلاخن هر که نگشاید بغل از شوق سنگ پیش این کودک مزاجان قابل آزار نیست بر سمندر شعله جانسوز آب زندگی است عشق چون باشد، در آتش زندگی دشوار نیست میگریزند از خیال یار وحشت پیشگان بوی گل را در حریم بیدماغان بار نیست غافلند از مرگ، مردم، ورنه در روی زمین کیست کز تن آفتابش بر لب دیوار نیست؟ خورد عالم را و بندد بر شکم سنگ مزار سیر چشمی در بساط خاک مردمخوار نیست آنچه باید کم نمیگردد، که در ایام دی نخلها بیبرگ گردد سایه چون در کار نیست ذوق طفلی در نمییابند تمکین پیشگان هر کجا دیوانهای در کوچه و بازار نیست از دل مجروح صائب شور عالم را بپرس بینمک داند جهان را هر دلی کافگار نیست