صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر زمان در شهر بند عقل، سور و ماتمی است جز جهان عشق نبود گر جهان بیغمی است دیدن خلق است بیماری و وادیدست نکس عید و نوروز از برای بیدماغان ماتمی است رفته و آینده اهل حال را منظور نیست از حیات جاودانی خضر را قسمت دمی است هر که در دریا شود اهل بصیرت چون حباب هر نظر محو جمالی، هر نفس در عالمی است گفتگوی عشق را هر گوش نتواند شنید نیست جز چاه ذقن، این راز را گر محرمی است حسن هیهات است نادم گردد از خوانخوارگی میپرد چشم و دل خورشید هر جا شبنمی است از درشتیهای خط خوبان ملایم میشوند ما جراحت دیدگان را خط مشکین مرهمی است نقطه موهوم کز خردی نمیآید به چشم پیش چشم خرده بین ما سود اعظمی است بس که صائب دیدم از نادیدگان نادیدنی زنگ بر آیینه طبعم بهار خرمی است