صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خاک با این رتبه تمکین، جناب آدمی است چرخ با آنشان و شوکت در رکاب آدمی است هر جمالی را نقابی، هر گلی را غنچهای است پرده زنبوری گردن، نقاب آدمی است نیست در مجموعه افلاک با آن طول و عرض از حقایق آنچه مثبت در کتاب آدمی است نشأه عشق الهی را به انسان دادهاند گردش این نه خم از جوش شراب آدمی است شاهد فرزندی آدم نه تنها صورت است هر که دارد حسن معنی در حساب آدمی است با دل مجروح آدم کار دارد شور عشق این نمک از سینه چاکان کباب آدمی است نیست انجم این که میبینی بر اوراق فلک جبهه گردون عرق ریز از حجاب آدمی است وسعت مشرب عبارت از فضای جنت است چشمه کوثر همین چشم پر آب آدمی است نقش بر آب است پیش باددستیهای عشق عقل پرکاری که سر لوح کتاب آدمی است رزق، خود را میرساند هر کجا قسمت بود خنده سرشار گندم بر شتاب آدمی است دل منه بر مجمر زرین گردون زینهار کاختر سیارهاش اشک کباب آدمی است آدمیت حسن گندم گون پسندیدن بود هر که باشد این مذاقش در حساب آدمی است این جواب آن غزل صائب که ناصح گفته است آفتاب بیزوالی در نقاب آدمی است