صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۹۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
لب چو گردد خالی از عقد سخن، خمیازهای است چون نباشد گوهر دندان، دهن خمیازهای است جای عنبر را کف بیمغز نتواند گرفت شام غربت دیده را صبح وطن خمیازهای است هاله را جز دست و دامان تهی از ماه نیست قسمت آغوش ما زان سیمتن خمیازهای است گر به ظاهر دامن از دست زلیخا میکشد ماه کنعان را شکاف پیرهن خمیازهای است از دهان تیشه هر زخمی که دارد بیستون از خمار سنگداغ کوهکن خمیازهای است میشود ظاهر خمار زندگانی در لباس مرده را چاک گریبان کفن خمیازهای است در هوای قد رعنایش ز طوق فاخته پای تا سر، سرو موزون چمن خمیازهای است مغتنم دان عهد خوبی را که در دوران خط خال، داغ حسرت و چاه ذقن خمیازهای است بیخطش شبنم به روی سبزه اشک حسرتی است بیلب میگون او گل در چمن خمیازهای است چون کمال از قامت همچون خدنگ دلبران با کمال محرمیت رزق من خمیازهای است پیش عارف بینگاه عبرت و بیحرف حق رخنه آفت بود چشم و دهن خمیازهای است دل دو نیم است از خمار نکته سنجان نظم را در میان هر دو مصراع از سخن خمیازهای است صائب از کوتاه دستی روزی ما چون لگن از قد رعنای شمع انجمن خمیازهای است