صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۹۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زان قد نازآفرین در هر دلی اندیشهای است این نهال شوخ را در هر زمینی ریشهای است از سر ویرانیم بگذر که از فرسودگی پای دیوار مرا هر برگ کاهی تیشهای است در خراباتی که ما دریا کشان میمی کشیم فتنه آخر زمان آنجا کم از ته شیشهای است من که چون شیر از کمینگاه قضا غافل نیم سینهام از تیر باران حوادث بیشهای است عشق من صائب ز قحط عاشقان در پرده ماند میکند کارش ترقی هر که را هم پیشهای است