شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۸۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
قادر پر کمال کن فیکون آنکه او هست و بود و خواهد بود هر چه امکان لطف بود و کرم همه در حق بندهاش فرمود با چنین نعمتی که او بخشید شکر این بنده را چه خواهد بود او یکی سایهاش به ما افکند لاجرم در ظهور دو بنمود همه عالم نشان او دارد این نشان هم به نام او فرمود ره به خلوتسرای عشق نبرد عقل بیچاره گر چه جان فرسود هر که یک دم ندیم سید شد نفسی خوش ز عمر خود آسود