شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۸۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هرچه امکان لطف و رحمت بود حضرت او به ما عطا فرمود هر کسی را قراضهای بخشید در گنجینه را به ما بگشود گل تبسم کنان به باغ آمد چون ترنم ز بلبلان بشنود عقل دود است و عشق آتش آن خوش بود آتش ار بود بیدود آتش عشق، عود جانم سوخت به ازین کس نسوخت هرگز عود هرچه بودست و هر چه خواهد بود همه از جود او بود موجود هر که آمد به مجلس سید جان او همچو جان ما آسود فیض فیاض از خزانه جود داد ما را به لطف خویش وجود