شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۸۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در همه آینه جمال نمود از همه رو دری به ما بگشود غیر را سوخت آتش غیرت خوش بود آتشی چنین بیدود دع نفسک به ذوق دریابش تا بیابی ز وصل او مقصود درد دردش دوای درد دل است نوش میکن که این بود بهبود این عنایت نگر که آن حضرت در حق بندگان خود فرمود میخمخانه حدوث و قدم ساقی مست ما به ما پیمود خود نماید جمال و خود بیند از خودش با خود است گفت و شنود خیز ساقی بیار جام شراب وقت صبح است و عاقبت محمود هر که انکار نعمت الله کرد بیشکی باشد از خدا مردود