شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۷۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر کسی را عنایتی فرمود این عنایت همه به ما بنمود تا ببیند به نور خود خود را چشم خود هم به روی ما بگشود طینت ما ز خاک میخانه است میل ما جز به مینخواهد بود هر که آمد به خلوت دل ما در بهشت آمد و خوشی آسود آتش عشق سوخت عود دلم خوش بود آتشی چنین بیدود آینه هم ز جود پیدا شد دل خود را هم او ز خود بربود از سر ذوق گفتهام سخنی به ازین گفته دگر که شنود چون وجود است هرچه مییابم غیر او نیست در جهان موجود میو جام و حریف و ساقی اوست نعمت الله این چنین فرمود