شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بود روزی خواجهای سالار کرد میکشیدی درد و مینوشید درد کیسههای سیم و زر بر هم نهاد عاقبت غیری ببرد و خواجه مرد شیشهای بودش پر از نقش و خیال اوفتاد آن شیشه و شد خرد و مرد بر سر پل ساخت خواجه خانهای سیل آمد ناگه آن خانه ببرد هر کجا دیدیم رند سرخوشی بود و نابود جهان یک سر شمرد گر به صورت عارفی رفت از جهان جان امانت داشت با جانان سپرد خلعتی از جامه سید بپوش ور نه خود سهل است خرقه صوف و برد