شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۵۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر که بد زیست عاقبت بد مرد نیک و بد هر چه کرد با خود برد صاف درمان کجا خورد بیدرد دردمندی سزد که نوشد درد هرچه خود رشتهای همان پوشی خواه صوفش بباف خواهی برد داشت غیبی ز فاسقی عیبی لاجرم فسق کرد و فاسق مرد نان شیراز خورد و شکر نگفت زین سبب در میان آب فسرد همه با اصل خویش وا گردند خواه لر میشمار خواهی کرد زنده جاودان بود بیشک هر که او جان به یاد حق بسپرد در همه حال با خدا باشد آنکه خود را از این و آن نشمرد همچو سید مدام سرمست است از میاو کسی که جامی خورد