شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۵۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خواجه غافل برفت و جان سپرد بیخبر از معرفت چیزی نبرد بود مخموری و مستی میفروخت صاف میپنداشت مینوشید درد شیشه پندار میبودش به دست اوفتاد و شیشهاش شد خرد و مرد صوفیان پوشند صوف خدمتش صوفئی بودی که میپوشید برد هر نفس نوعی دگر گفتی سرود گه ز لر گفتی سخن گاهی ز کرد عاشقانه جان سپاری کن چو ما زانکه عاشق جان خود را میسپرد نعمت الله جان به جانان داد و رفت رحمت الله علیه آن مرد، مرد