شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۵۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون شراب صاف درمان است مارا درد درد زان همی ریزم فرود آیم به روی درد درد گرم میدارد مرا صوف و حریر عشق او غم ندارم گر ندارم در هوای برد برد من ز میدان بلایش رو نگردانم به تیغ رستم دستان کجا ترسان شود از گرد گرد آفتاب روشن روی منیر میر ترک کی مکدر گردد از گردی که باری کرد گرد تو نهای مرد نبرد درد درد عشق او ده هزار ار خانه گیری او بدادی نرد برد ناجوانمردی که او در عشق جانان جان نداد شاید ارزنده دلی گوید که آن نامرد مرد تا بزرگی کرد تدبیری که نانی را خورد نعمت الله دید بسیاری که نانی خورد و مرد