شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نعمت الله است دایم با خدا نعمت از الله کی باشد جدا در دل و دیده ندیدم جز یکی گرچه گردیدم بسی در دو سرا میل ساحل کی کند بحری چو شد غرقه در دریای بیپایان ما ما نوا از بینوائی یافتیم گر نوا جوئی بجو از بینوا از خدا بیگانهای دیدیم نه هر که باشد هست با او آشنا سروری خواهی برآ بر دار عشق کز سردار فنا یابی بقا سید سرمست اگر جوئی حریف خیز مستانه به میخانه درآ