شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۳۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر که او عاشق است جان دارد جان فدایش کنم که آن دارد عاشقان نور چشم خوانندش عاشق ار عشق عاشقان دارد ما نشانی ز بینشان داریم خوش نشانی که آن نشان دارد میو جام است جسم و جان با هم هر چه بینی همین همان دارد هر که با ما نشست در دریا خبر از بحر بیکران دارد خواجه علم بدیع میخواند آن معانی ازین بیان دارد میمست خوشی اگر جوئی نعمت الله بجو که آن دارد