شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مراحالی است با جانان که جانم درنمی گنجد چه سودائیست عشق اوکه در هر سر نمیگنجد خراباتست و ما سرمست و ساقی جام میبر دست دراین خلوتسرای دل به جز دلبر نمیگنجد چو غوغائیست دردا و که در هر دل نمیباشد چه سودائیست عشق او که در هر سر نمیگنجد دلم عود است و آتش عشق و سینه مجمر سوزان ز شوق سوختن عودم دراین مجمر نمیگنجد چه حرفست اینکه میخوانم که در کاغذ نمییابم چه علم است اینکه میدانم که در دفتر نمیگنجد بروای عقل سرگردان گران جانی مکن با ما سبکروحان همه جمع و گرانجان درنمی گنجد ندیم مجلس شاهم حریف نعمت اللهم لب ساغر همی بوسم سخن دیگر نمیگنجد