شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۹۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرغ زیرک بین که یاهو میزند روز و شب با اوست کو کو میزند ذهن تیرانداز ما بر هر نشان میشکافد مو و بر مو میزند در خرابات مغان سلطان عشق خیمه دولت به هر سو میزند باش یک رو در طریق او که او بوسهها بر روی یک رو میزند شهر دل را شه عمارت میکند سنجقش بر برج و بارو میزند مینوازد مطرب عشاق ساز ساز چون نیکوست نیکو م یزند نعمت الله رند سرمستی بود ساغر میشادی او میزند